ثانیه های وداع ! (2)
سهل شوشتري از بزرگان عرفان است . او مي گويد : سه ساله بودم كه دايي ام «محمد بن سوار»
شبي از بستر بر خواست و مشغول نماز
شب شد ـ هميشه كارش اين بود ـ آن شب به من گفت :
پسرم ! آيا آن خداوند كه
تو را آفريد ياد نمي كني ؟
گفتم : چگونه او را ياد كنم ؟
گفت : هر گاه به بستر خواب رفتي ، سه بار از دل بگو : خدا با من است و مرا مي نگرد و من در
محضر او هستم .
چند شبي جملات فوق را از دل گفتم .
سپس
گفت : اين جملات را هر شب ، هفت بار بگو !
من چنين كردم . شيريني اين ذكر در
دلم جاي گرفت .
پس از يكسال گفت : تا آخر عمر آن جملات را بگو كه همين ذكر ،
دست تو را در دو جهان ميگيرد .
به اين ترتيب ، نور ايمان به توحيد در دوران
كودكي در دلم راه يافت و بر سراسر قلبم چيره شد .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 1:32 توسط محمد روحانیفر
|