چرا اعتماد نمی کنیم او که حقیقت محض است ...؟؟؟!!!!
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم!!
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !!
بعد از چند روز به دوستی !!
بعد از چند ماه به همکاری !!
بعد از چند سال به همسایه ای ... !!
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !!
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم .
او که یگانه است و شایسته ...
فرازی از وصیت نامه شهید مهدی رجب بیگی
آنگاه که درون خویش را از خود تهی یافتی و بیرون از خویش را خالی از خدا ،
قرآن بخوان .
آنگاه که در دریای خروشان زندگی ، در چنگال طوفان جهل و ترس اسیر شدی
و ساحل صلاح و صلح و کشتی نجات و رهائی را آرزو کردی ، قرآن بخوان
آنگاه که عقلت ، احساسات را به بند کشید و فکرت ، عشقت را و قوه پیوستن
به یزدان با نیروی عرفان را ، از دست دادی ، قرآن بخوان .
آنگاه که در کوچه باغهای
یاس ، حیران و سرگردان ، نا امید و پریشان ، در
جستجوی قطره ای آب ، کشتزار خشک و قحطی زده اندیشه ات را
تسلی می دهی، از دریای بیکران امید لختی بر گیر و، قرآن بخوان.
آنگاه که مرگ را ختم و معاد را وهم و پندار خود را حتم یافتی ،قرآن بخوان .
آنگاه که غرور ، وجودت را گرفت و تفاخر ، شعورت را و ذلت خویش را عزت
یافتی و نخوت خویش را همت ، قرآن بخوان.
آنگاه که از فرط جهالت ، امانت را از یاد بردی و به خیال سعادت ، اسیر
ضلالت گشتی، قرآن بخوان.
آنگاه که خود را خدا یافتی ، یا خدا را جدا از خود و یکی بودن شرک را توحید
پنداشتی و شمع را خورشید ، قرآن بخوان .
آنگاه که مرگ خود را دور دیدی و حیات خویش را جاوید یافتی و دنیا و آخرت
را جدا از هم و دنیاداری و بهشت را در کنار هم ، قرآن بخوان .
آنگاه که از درستی گسستی و بر مرکب سستی نشستی و به پستی
پیوستی و در منجلاب تباهی ، رهائی را خواستی ، قرآن بخوان .
آنگاه که نهایت سعادت را بودن و شهادت را نهایت حیات پنداشتی و ماندن
را شرافت و رفتن را ضلالت و شدن را حماقت ، قرآن بخوان.
آنگاه که از بیعت با تاریکی و غیبت نور خسته شدی ، قرآن بخوان .
آنگاه که نسیان گریبانت را گرفت و عصیان دامانت را و معصیت خویش را
معصومیت پنداشتی ، قرآن بخوان .
آنگاه که گذشته را حسرت و حال را عسرت و آینده را حیرت احساس کردی ،
شب قدر را بیاد آور ، قرآن بخوان .
آنگاه که در دره های پستی و زبونی ، در جستجوی راهی به سوی قله
انسانیت ، سنگستان را در می نوردی و همچون اسیر زندانی دریچه هائی
را می جوئی ، قرآن بخوان.
آنگاه که در دل سیاه شب
و در اعماق تاریک ظلمات ، شمع وجودت از شور و
التهاب میسوزد و در آرزوی صبح و
سپیدی ، افق را به امید نظاره فلق مینگری
تا شاید طلوع فجر را در نیمه شب تماشا کنی ، قرآن را باز کن تا در فلق برگهایش
و در افق اندیشه ات فجر را ببینی، قرآن بخوان.
تبریک ماه مهمانی خدا

شهد شیرین خوان خداوندی گوارای وجودتان ...
چهار سخن تکان دهنده
یکم :
مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد
و او گفت : ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم :
مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت : تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم :
کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت :
تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم :
زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد .
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام
که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
کمی بیندیشیم و تامل کنیم
آستان پرشکوه انتظار
عطر انتظار گرچه خسته ام ، گرچه دلشکسته ام ، باز هم گشوده ام درى به روى انتظار٬ تا بگويمت هنوز هم به آن صداى آشنا اميد بسته ام . اى تو صاحب زمان ! اى تو صاحب زمين ! مهجبین بهترین ! دل جدا ز ياد تو ، آشيانه اى خراب و بى صفاست ، ياد سبز و روح بخش تو ياد لطف بى نهايت خداست ، کوچه باغ سينه ام به عطر نامت آشناست، ردّ پای تو کجاست ؟
آنکه در پى تو نيست کيست ؟ آنکه بى بهانه تو زنده است زنده نیست ، زندگی بدون تو که گفته است زندگیست؟ اى کرامت وجود ! باد غربتى که مى وزد به کوچه هاى زندگی ٬ بى تو بوى مرگ میدهد بوى خستگى فسردگى ، بوی دل شکستگی٬ باز کوچه ها در انتظار يک نسيم روح بخش سينه را گشوده اند ٬ باز هم غبار را زدوده اند٬ تا هميشه عاشق تو بوده اند .
اى کبوتر دلم هوايى محبتت ! ریزه خوار دانه های گندم ولایتت ! سائل عنایتت ! در سرای انتظارِ روزگار ٬ سينه بی قرار , آشناى نعمت غم است، غرق ماتم است، گر هزار کوه غم رسد هنوز هم کم است، از درون سينه ام که درهم است، ناله هاى مرغ خسته اى به گوش مى رسد. بالهاى زخمى ام نيازمند مرهم است. صبحگاه جمعه ها آفتاب ياد تو ز (ندبه)هاى ما طلوع مى کند. روز را به شوق ديدنت شروع مى کند! عشقهاى پاک در ميان خنده ها وگريه هاى عاشقان، پيش عصمت الهى ات خضوع مى کند.
اى تو معنى اميد و آرزو! اى براى انتظار عاشقانه آبرو! اى بهانه اى براى زيستن! گریستن٬ وقت آمدن رسیده است٬ اشتياق همچو سبزه هر طرف دميده است. هرکه عشق را دمی چشیده است٬ دیده است. اینکه جمکران هنوز روبراست٬ جلوه اى از انتظار و شوق ماست٬ اى اميد آخرين، بهار آفرين، ما در انتظار مقدم توييم شاهزاده ی زمین! سايه ات بلند باد، نام و يادت از سراى عاشقان بيقرار کم مباد، قامت بلند شوق ، جز بر آستان پرشکوه انتظار خم مباد.
اللهم عجل لولیک الفرج
راز موفقیت از زبان سقراط !
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست ؟
سقراط به او گفت : " فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم "
صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت .
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند .
جوان با او به راه افتاد . به لبه ی رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند
تا آب به زیر چانه ی آنها رسید ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو
برد . جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند ، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او
را نگه دارد . مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره
توانست خود را خلاصی بخشد . همین که به روی آب آمد ، اوّل کاری که کرد
آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد .
سقراط از او پرسید : " زیر آب که بودی ، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"
گفت ، " هوا "
سقراط گفت : " هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را
مشتاق بودی ، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری ؛ راز دیگر ندارد . "
به امید موفقیت همه ایرانیان
اي میهمان آدينه ، آمدنت احسنالحال ماست ...
به انتظار تو نشستن اشتباه ماست
به انتظار تو باید ایستاد ...

یا مهدی (عج) ! ای نقطه شروع شفق ، ای مجری حق !
میلاد تو ، قصیده بی انتهایی است که تنها خدا بیت آخرش را می داند
بیا و حُسن ختام زمان باش !
به عشق مادر
پا به خانه که می گذارم ، عطر نجیب تو دلم را به درد می آورد . در گوشه ی گوشه ی خانه تو را می بینم . با همان تبسم آسمانی ات. اما تو نیستی فاطمه ام!
دلم در خانه می گیرد. دیگر خانه همان خانه ی همیشگی نیست که خشت خشت دیوارهایش را نه از گِل که از " دل " ساختیم! دیگر خانه ، پناهگاه خستگی ها وغم هایت نیست که به چهاردیواری اش پناه می آوردم تا تو با آرامش کلامت ، تسلی خاطرم شوی.
هر چه شمع روشن می کنم و هرچه چراغ ، بازهم نور نگاه تو را کم دارم. صدای گریه زینب هم که لحظه ای بند نمی آید.
محراب خالی ات آتش به جانم می زند بانو!
خانه نشینی را تاب نیاوردم . صدای گریه ی ذوالفقار هم که در غلاف بود، به زخم هایم نمک می زد. از آن به بعد ، داغهای سینه ام را به گوش چاه می خوانم و فقط چاه ، سنگ صبود دردهای من است. از آن شبی که تابوت تو را به دوش کشیدم ، خستگی، شانه هایم را رها نمی کند. هر بار نیمه شب ، خرما به دوش ، تنهایی ام را با یتیمان قسمت می کنم.
هر بار که از وسعت دلتنگی کوچه های بنی هاشم عبور می کنم، بغضی نفس گیر چنگ می اندازد بر گلوی لحظه هایم! صورتم در حرارتی گداخته از شرم و خشم می سوزد... می سوزد و سرخ می شود و چشم هایم ... چشم هایم به اشک... به اشک می نشیند!
آسمان این شبها که می رسد ، عجیب بی قراری می کند ....
و زمین داغ دلش تازه می شود و زخم شرمش سر باز می کند.
چه کرده اند با تو که این تازیانه ی اعتراض جاودانه را ، " المخفیة قبرها " ، بر پشت تاریخ روا دانستی !!!
آجرک الله یا صاحب الزمان
انک ولی التوفیق
بعونک یا شهید
قدردانی از حضور مردم هچیرود
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند متعال را همواره ناظر کار خود بدانید و خدمتی را که مردم بر دوش شما نهاده اند ، به عبادتی بزرگ و موجب تقرب خداوند بدل نمایید. مقام معظم رهبری
مردم فهیم و حماسه ساز شهر جدید همیشه سرافراز هچیرود :
سپاس ، دلتان در طریق همدلی تاریخی از مهر و عاطفه و پیوند لبریز باد
سپاس بر شمایی که با حضور حداکثری خود در پای صندوق رای بار دیگر ثابت کردید بر طریق شهدا و امام شهدا استوار مانده اید و همچنان لبیک گوی ندای رهبر فرزانه انقلاب خواهید بود .



